السيد جلال الدين الحسيني الأرموي المحدث
912
تعليقات نقض ( فارسى )
فرستاد چون تشريف آورد عرض كرد كه من امر كردم كه دعبل قصيدهء خود را بخواند و انكار نمود حضرت فرمود اى دعبل قصيده را بر خليفه بخوان من جميع قصيده را خواندم و مأمون تحسين بسيار نمود و پنجاه هزار درهم به من كرم كرد و حضرت امام رضا عليه السلام نيز نزديك به آن مبلغ جايزه عطا فرمود پس من بآنحضرت عرض كردم كه توقّع دارم كه از جامههاى بدن خود جامهاى به من عطا فرمائى كه در وقت مردن كفن من باشد حضرت فرمود چنين كنيم و بعد از آن پيراهنى به من بخشيدند كه خود پوشيده بودند و دستمال لطيفى نيز شفقت فرمودند و گفتند : اين را نيكو محافظت نما كه از بركت آن از بلاهاى عظيم محفوظ خواهى بود بعد از آن فضل بن سهل ذو الرياستين كه وزير مأمون بود صلهء نيكوئى به من داد و استر خراسانى زردى براى من فرستاد و در روز بارانى با او ميرفتم بارانيى و كلاه بارانيى كه هر دو از خز بود به من بخشيد كه هشتاد اشرفى به قيمت آنها به من دادند و من ندادم « 1 » پس اراده معاودت بعراق نمودم در اثناى راه جمعى از دزدان كرد بر سر راه آمده بودند و آنچه همراه داشتيم همه را تالان كردند [ و آن روز روز بارانى بود « 2 » ] پس ماندم در پيراهن كهنه و حالى تازه و از ميان آنچه از من بردند تأسّف من پيراهن و دستمال شريف آنحضرت بود و تفكر مىنمودم در فرموده حضرت كه تو ببركت اينها محفوظ خواهى ماند چون شد كه اينها را دزد برد . ؟ ! ناگاه يكى از آن كردان حرامى بر من گذشت و بر اسب زرد كه ذو الرياستين به من بخشيده بود سوار بود و آن بارانى را نيز در برداشت و چون بنزديك من رسيد ايستاد و انتظار رفيقان خود مىكشيد و يك شعر از قصيده مرا خواند من تعجب كردم كه اين كرد از دزدان چگونه توفيق تشيّع يافته در اينوقت طمع كردم كه شايد پيراهن و دستمال حضرت را پس گيرم و گفتم اى آقاى من از كيست اين قصيده ؟ گفت : واى بر تو ترا چه كار است با اين ؟ گفتم : سببى دارد كه خواهم گفت آن كرد گفت نسبت آن قصيده به صاحبش
--> ( 1 ) - عبارت ميان دو ستاره ترجمهء اين عبارت است : « ثم دفع الى ذو الرياستين . . وزير المأمون صلة و حملنى على بر ذون أصفر خراسانى و كنت اسايره فى يوم مطير و عليه ممطر خز و برنس منه فأمر لى به و دعا بغيره جديد فلبسه و قال : انما آثرتك باللبيس لانه خير الممطرين قال فاعطيت به ثمانين دينارا فلم تطب نفسى ببيعه » . ( 2 ) - ترجمهء اين عبارت از نص حكايت دعبل است : « و كان ذلك اليوم يوما مطيرا » .